روزگار غریبی است لیلی
چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی میگذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکاندادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهادهاند اینچنین اضطرابآلود دیگران را کنار میزنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود. لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند میخواستند کسی برود شناساییاش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی میگذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکاندادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهادهاند اینچنین اضطرابآلود دیگران را کنار میزنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود. لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند میخواستند کسی برود شناساییاش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. خودِ کاوه بود». آرام شدم. تجسم صورتش، که خوابیده بود آرامشی به وجود پرالتهابم داد... شیما (بهرهمند) گفت: «رضا سیدحسینی چند بار سراغت را گرفت، شاید این آخرین باری باشد که او را میبینی». گفتم: «نمیتوانم». طاقت دیدن پیرمرد را نداشتم. اما با اصرار او ناچار شدم بروم پیش پیرمرد. روی تختی توی هال دراز کشیده بود. گفتم: «چطورید آقا؟» گفت: «خوب... خوبم. فقط نمیتوانم کتاب بخوانم» و اشک در چشمانم حلقه زد. چه رازی نهفته است در این خواندن. خواندن. اِقرأ!
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.