لیلازادِ لامرد سینا رحیمپور | روزنامهنگار منتشر شده در شرق | ۹ مرداد ۱۴۰۵ از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچوقت اینقدر منقلب نشده بودم که امروز

لیلازادِ لامرد سینا رحیمپور | روزنامهنگار منتشر شده در شرق | ۹ مرداد ۱۴۰۵ از ابتدای جنگ ۱۲روزه تا امروز، هیچوقت اینقدر منقلب نشده بودم که امروز در لامرد و در قتلگاه مردم شهر. لحظه غروب رسیدیم. غروبش رنگ خون بود. هرچه خورشید پایینتر میآمد، غمانگیزتر میشد. دیدن رد ترکشهای قاتل بر سر و صورت شهر، در آن ردِ نور سرخ واقعاً دلخراش بود. غم فروخورده یک سال سخت ایران، در غروب لامرد ترکید. از سر و صورت شهر گفتم و از زمینش هم بگویم. جایجایش رد ترکش بود. تشخیص نقطه پنالتی در زمین فوتبال از نقطهزنیهای مردم کش سخت شده است. عجب آزمایش خطرناکی بر سر مردم شهر آوار شد و عجب آزمونی برای این مردم که مثل بم، باید سالها این درد و آوار یک لحظه را با خود به دوش بکشند. در خیابان اصلی شهر، عکس شهدا را که دیدم، چشمم به عکس آوینا خورد. خیلی زود نبود برای مرگ؟ رفته بودی از گِلِ حیاط، گُل بچگی بچینی. چقدر تابوت نمادینت از جثهات بزرگتر بود. مگر میخواهی در تابوت قایمموشکبازی کنی؟ ایلیا و عبدالمصور، زنگ ورزشتان بود؟ آقا رمضان، کارگر شریف، تو کجا بودی که ترکشها جانت را گرفتند؟ ربابخانم و سکینهخانم، بچههایتان سالماند؟ زهراخانم امیرحسین، نارنین و فاطمهزهرا حالشان خوب بود؛ رفتیم دیدنشان. نارنین از رفتنت هنوز از تخت بلند نشده، پایش ترکش دارد؛ امیرحسین هم که دورش شلوغ شد شروع کرد به اینور و آن
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.