دلنوشتهای برای عکس پسرکی که پرچم میدان احمدآباد مشهد را نگه داشته بود

دلنوشتهای برای این عکس تکاندهنده/ برای پسرکی که پرچم ۲۴ ساعته میدان احمدآباد مشهد را نگه داشته بود این روزها که بگذرد، این عکس را قاب میگیرم و میزنم به عزیزترین جای خانهام. زیرش هم مینویسم: "ایران جان! قربانت! تصدقت! یادت باشد؛ ما این گونه پایت میایستیم" عکس را ببینید دقایقی بر روی آن خلوت کنید، تأمل کنید، فکر کنید، به جزییاتش بیاندیشید .... این عکس حجت و برهان خداست برای این ایام ما، خدا از پشت این عکس به عکاسش چشمک زده اما نمیدانم عکاس در آن لحظه جزئیات را دیده یا خیر؟ خدا این لحظه را، این عکس را، خلق کرده تا به همه جهان ثابت کند من هستم. پاها را ببین. با دقت ببین. ساده نگذر. سریع و زود رد نشو. بعد کم کم برو و دست ها را ببین. دست ها را و انگشتهایی که خدا چندتایش را پنهان کرده تا وجدانها را با آن آشکار کند. این دست ها میدانی چه چیز را گرفته؟ پایه پرچم ایران را ؟ نه ! اینقدر ساده نیاندیش! خدا با این دست ها همه ایران را در آغوش گرفته بعد کم کم اگر وجدانت بیدار شد، اگر اشکها اجازهات داد برو صورتش را ببین. گوشها و سمعک هایش را میدانی داستان این سمعک ها چیست؟ آری خود خدا برای این بچه سمعک گذاشته تا دمِ گوشی خودش فقط با او حرف بزند و این طفل معصوم حرف های غیر خدا را دیگر در این زمانه نشنود! بعد چشم ها و عصمتش را ببین. بعد پیراهن مشکی عزای حسینیاش را در آخر روی قلبش برو
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.