جنگ از بوشهر تا بمپور

دیشب که ما خواب بودیم، کسانی جان دادهاند. از تلاقی تکههای آتشین فلزی با بدنهای بیدفاعی که جز روکش پوست، چیز دیگری ندارد. در جزیره خارگ، آهوها آنقدر ترسیدهاند که آمدهاند میان آدمها و آنجا، چشمهای ترسیده آنها به هم دوخته شده و صداها هی بیشتر و بیشتر شده، آنقدر که فکر میکردهاند دنیا دارد تمام میشود. ما فقط نگران «کارن» بودیم. دیشب که ما خواب بودیم، کسانی جان دادهاند. از تلاقی تکههای آتشین فلزی با بدنهای بیدفاعی که جز روکش پوست، چیز دیگری ندارد. در جزیره خارگ، آهوها آنقدر ترسیدهاند که آمدهاند میان آدمها و آنجا، چشمهای ترسیده آنها به هم دوخته شده و صداها هی بیشتر و بیشتر شده، آنقدر که فکر میکردهاند دنیا دارد تمام میشود. ما فقط نگران «کارن» بودیم. مدیر دبستان به خانوادهها زنگ زده بود که فوری بیایید دنبال بچهها و خواهرم زنگ زد که «حدیث فقط بدو». چون خانه ما به مدرسه کارن نزدیکتر بود و من نمیدانم چطور خودم را با عجله به مدرسهای رساندم که پسرهای کوچک در آن درس میخواندند و من باید همه چیز را قورت میدادم و نگرانی را از صورتم دور میکردم تا کارن نفهمد چرا باید هرچه سریعتر و در میانه درس، مدرسه را ترک کند. کارن فکر میکرد مدرسه وقتهایی تعطیل میشود که عید شده باشد. عید نبود، جنگ بود. جنگ قایمکردنی نیست؛ وقتی خانهات مثل گهواره تاب میخورد، وقتی محله
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.