روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید مادر شهید صالح مقدم

روایت مادری از وداع ناتمام با مرزبان شهید مادر شهید صالح مقدم: صالح در طبقه بالای خانه زندگی میکرد اما اول کارش این بود که پایین بیاید، سلام کند، دست پدرش را ببوسد، دست مرا ببوسد، بعد به خانه خودش برود. هیچ وقت کنار ما نمینشست؛ همیشه روبهرویمان مینشست. میگفت دوست دارم چهره به چهره باشیم، ساعتها نگاهتان کنم. بعد از آن، شروع میکرد گزارش کارهایش را به پدرش میداد. میگفت فلانی بیمار است، برویم عیادتش. میگفت فلان شخص وضع مالی خوبی ندارد، باید کمکش کنیم. همه امور ما دست او بود. اگر مشکلی پیش میآمد، قبل از اینکه ما چیزی بگوییم، خودش متوجه میشد. شهید علاقه عمیق به پدرش داشت، پدرش بیمار است، سخت غذا میخورد اما قلق پدرش دست حاج صالح بود. میآمد، شوخی میکرد، سر به سر پدرش میگذاشت تا شاید یک لقمه غذا بخورد. میگفت هر غذایی دوست داری برایت تهیه میکنم. تا داروهای پدرش را نمیداد، خیال خودش راحت نمیشد. پدرش همیشه میگوید ایکاش من میمردم اما حاج صالح میماند. داغ فرزند برای پدر سخت است اما برای پدری که پسرش تکیهگاه او بوده، سختتر هم میشود.
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.