آنسوی روشنایی

چراغهای سالن خاموش میشوند؛ اتفاقی که در تئاتر، بیش از آنکه نشانه آغاز یک اجرا باشد، نوعی قرارداد نانوشته میان صحنه و تماشاگر است. از همان لحظه، جهان بیرون آرامآرام از اعتبار میافتد و جهانی دیگر، با قواعدی دیگر، جای آن را میگیرد. ما میپذیریم که برای مدتی کوتاه، به واقعیتی اعتماد کنیم که میدانیم ساخته شده است؛ سجاد خلیلزاده: چراغهای سالن خاموش میشوند؛ اتفاقی که در تئاتر، بیش از آنکه نشانه آغاز یک اجرا باشد، نوعی قرارداد نانوشته میان صحنه و تماشاگر است. از همان لحظه، جهان بیرون آرامآرام از اعتبار میافتد و جهانی دیگر، با قواعدی دیگر، جای آن را میگیرد. ما میپذیریم که برای مدتی کوتاه، به واقعیتی اعتماد کنیم که میدانیم ساخته شده است؛ به انسانهایی که نقش بازی میکنند، به نورهایی که احساس میآفرینند و به سکوتهایی که گاه از هر واژهای پرمعناترند. اما اگر نمایش از همان ابتدا این قرارداد را بر هم بزند چه؟ اگر از ما نخواهد که فقط به صحنه نگاه کنیم، بلکه از ما بخواهد درباره خود نگاهکردن بیندیشیم؟ شعلههای سرکش تاریکی از همین نقطه آغاز میشود. نه از نابینایی، بلکه از تردید نسبت به آن چیزی که دیدن مینامیم. نمایش پیش از آنکه داستان گروهی از دانشآموزان یک مدرسه شبانهروزی نابینایان باشد، روایتی درباره مرزهای ادراک است؛ درباره این پرسش که آیا حقیقت، همان چیزی است که چشم میبین
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.