روایت احمد غلامی از گفتوگو با لیلی گلستان روزگار غریبی است لیلی
روایت احمد غلامی از گفتوگو با لیلی گلستان روزگار غریبی است لیلی
روایت احمد غلامی از گفتوگو با لیلی گلستان روزگار غریبی است لیلی چه رازی در مرگ نهفته است که تا دیروز از کنار آدمی میگذشتیم به سلامی یا لبخندی یا سر تکاندادنی، اما امروز که او را مُرده نام نهادهاند اینچنین اضطرابآلود دیگران را کنار میزنیم تا برای آخرین بار از صورتش رونمایی کنیم، تا در ذهنمان ثبت شود. لیلی گفت: «خبر مرگ کاوه را که آوردند میخواستند کسی برود شناساییاش کند. من طاقتش را نداشتم. مانی رفت و برگشت و گفت: صورتش را دیدم. خودِ کاوه بود. آرام شدم. تجسم صورتش، که خوابیده بود آرامشی به وجود پرالتهابم داد...». برای گفتوگو و فیلمبرداری از احمد شاملو رفته بودیم. با کاوه رفته بودم که تنها نباشد. شاملو گفت: دختر کدام شعرم را برایت بخوانم! گفتم همان شعر پرندهای که کباب میشود.... شاملو با آن صدای حیرتانگیزش شروع کرد به خواندن: دهانت را میبویند/ مبادا که گفته باشی دوستت میدارم./ دلت را میبویند/ روزگارِ غریبیست، نازنین/ و عشق را/ کنارِ تیرکِ راهبند/ تازیانه میزنند./ عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد. شاملو گفت چرا گریه میکنی دختر! به پهنای صورتم اشک میریختم. کاوه مشغول فیلمبرداری بود. این بازی سرنوشت است یا تقدیر واژه؟ شاید اشکهای لیلی پیشدرآمد سمفونی مرگ هولناک کاوه بوده است، بدون اینکه این را آن روز بداند. از زمانی که هشتاد ساله شدم احساس کردم مرگ کنارم است. چ
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.