فرافکنی منحط

فرافکنی منحط در اواخر قرن ۱۹ «روانشناسیگرایی» در فضای فکری اروپا مسلط بود. برنتانو متفکر شهیر آلمانی آغازگر به چالش کشیدن این رهیافت بود و پس از او ادموند هوسرل و ویلهلم دیلتای با آموختن از او آنچه را بهعنوان علوم انسانی (Humanities) شناخته شده بود، به طور بنیادین متحول کردند. هوسرل از ضرورت متدیک اپوخه برای تعلیق هر مفروضاتی (Pre-assumptions) پیش از پژوهش و تفکر گفته است. سخنان امثال آقای غنینژاد و نوشتههای برخی دیگر درست در مقابله با ضرورت اپوخه به طور بارزی نشاندهنده بیبهرگی آنها از دانش و متد تحلیل آرا و افکار است و در نتیجه مطالب آنها شکل یک جریان لیبرالیزاسیون زرد را پیدا کرده است که با مفروضات و نیات شخصی دست به اطلاق نامها و صفات با واژههای خشن و مندرآوردی و بیپایه و اساس به اندیشهورزان میزند. امبرتو اکو و پل ریکور نیز از «اخلاق تفسیر» سخن گفتهاند و ادعای «معنا نزد مفسر است» را که ولفگانگ آیزر معروف بر آن مُصر بود، به چالش کشیدند. از سوی دیگر میشل فوکو در «نظم گفتار» از «عجینبودن قدرتورزی با ادعای حقیقت» و بهحاشیهراندن و حذف هر تفکر و تلاشی برای خلق دنیایی عاری از ستم را در نظامهای فکری مسلط گفته است. آنچه این تز فوکو درمورد جریان لیبرالیزهسازی در ایران میگوید، گفتاری است که نظم خود را سخت لرزان میبیند و برای بقای آن جهت تضمین منافع اقتصادی یک جریان
روایتِ هر طیف
فیلترِ طیف از ماژولِ «طیفِ پوشش» کنترل میشود.